بدون اگه دنیا هم به آخر برسه من دیوانه وار می پرستمت ولی نمی دونم چرا من ازعشقه تو
دورافتادم شاید دیونگی خودم نمی دونم ولی اینو بدون هرگز هرگز تورا فراموشت نمی کنم چون
دیوانه وار دوستت دارم عاشقتم
بدون اگه دنیا هم به آخر برسه من دیوانه وار می پرستمت ولی نمی دونم چرا من ازعشقه تو
دورافتادم شاید دیونگی خودم نمی دونم ولی اینو بدون هرگز هرگز تورا فراموشت نمی کنم چون
دیوانه وار دوستت دارم عاشقتم
من هميشه ترا مي ستودم
من هميشه بهار را در چشمان تو مي ديدم
من هميشه از دوريت رنج مي بردم
من هميشه در کنارت دنيا را زيبا مي ديدم
من هميشه محو تماشاي نگاهت بودم
من هميشه مشتاق شنيدن صدايت بودم
من هميشه ، همه جا فقط ترا مي ديدم
من هميشه در التهاب ديدارت مي سوختم
من هميشه برايت بهترين ترانه ها را مي سرودم
افسوس که تو هميشه با همه اينها بيگانه بودي
|
جلوی من قدم بر ندار، شايد نتونم دنبالت بيام. پشت سرم راه نرو، شايد نتونم رهرو خوبی باشم. کنارم راه بيا و دوستم باش.
|
| |
|
|
| |
به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی ست
بی تو دنیای من ای دوست پراز تنهایی ست
این غزل های زلالی که زمن می شنوی
چشمه جاری اندوه دلی دریایی ست
چند وقت است که بازیچه مردم شده ام
گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیایی ست
امشب ای اینه تکلیف مرا روشن کن
حق بدست دل من ؟ عقل ؟ و یا زیبایی ست
دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
بخداوند که معشوقه من بالایی ست
این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد
روح من تشنه ی یک زمزمه رویایی ست
گاه مي اندشم
خبر مرگ مرا با تو چه كسي خواهد گفت؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي
روي تو را كاش مي ديدم
شانه بالا زدنت را
- بي قيد –
و تكان دادن دستت كه :
_مهم نيست زياد_
و تكان دادن سر را كه،
عجيب! عاقبت مرد!
_افسوس!
كاش مي ديدم
من به خود مي گويم:
چه كسي باور كرد جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد.
سلامی به گرمی دیگ بخار به تما می شما عزیزانی که از این وبلاگ دیدن می فر مائید![]()
![]()
![]()
![]()
قربان شما فرزاد
|
طالع بینی انسانها و شناخت شخصیت آنها از روی حرف اول اسم آنان !!!
|
|
توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنها را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب |
|
نمی توانیم آنگونه که دیگران می گویند باشیم.
باید به خود گوش فرا دهیم.
جامعه٬ خانواده٬ دوستان و همراهان٬
هیچ یک نمی توانند بگویند که چه کنیم.
تنها ماییم که می دانیم و تنها ماییم که می توانیم٬
آنچه برای ما نیکوست در پیش بگیریم.
پس هم اکنون٬
آغاز کن.
باید سخت بکوشی٬
باید از سدهای بسیار گذر کنی ٬
ناگزیری با قضاوت مردم بسیاری روبرو شوی ٬
و ناگزیری که لاقید پیشداوریهایشان را نادیده بگیری٬
اما...
هرآنچه که می خواهی می توانی بدست آوری٬
اگر چنان که باید بکوشی٬
پس بی درنگ آغاز کن!
و زندگی را آنگونه که اندیشیده ای٬
بدست خواهی آورد.
و به آن عشق خواهی ورزید.
سوزان پولیس شوتز
زندگی حرکت است و صعود.
زندگی تسلیم است و ایثار.
کارهایی درست و در زمانی مناسب٬
شهامت آغاز٬ آگاهی و ایمان به قداست ثانیه ها٬
تنها چیزی است که به آن نیازمندی.
آنگاه نو خواهی شد٬
که کهنه را سراسر رها کنی٬
نباید در همانی که بوده ای٬ بمانی٬
همیشه راه دیگری به سوی آگاهی پیش روی توست٬ بروی٬
ببال و دگرگون شو.
نیرویی که بدان نیازمندی از ژرفا به سطح می جوشد٬
به خودآگاهی می پیوندد و دیگرگونه ات می کند.
تازگی را بجوی.
به توانایی هایت تکیه کن.
بی پروایی خود را نشان بده.
دگرسانی را بپذیر.
حق خود را باور دار٬
تا از آن تو گردد.
دیانا وست لیک
آن جا، میان کشتزاران سرسیز،
کنار رودی سیمین،
قفسی دیدم، بافته دست استادی.
در گوشه ای از آن،
گنجشکی افتاده بود، بی جان
و در گوشه ای دیگر،
دانه دانی تهی از دان
و آب دانی تهی از آب.
ایستادم و با فروتنی، گوش سپردم
گویی در کالبد مرده پرنده
رودی از پند روان بود، شرشرکنان
و پرسشی بود،
گویی از وجدان.
دمی اندیشه کرده و دریافتم که آن پرنده سیه روز
کنار رودی پرآب و میان کشتزاران زندگی بخش،
چون ثروتمندی که در گنجینه هایش را بر او بسته باشند٬
از تشنگی و گرسنگی مرده است.
اندکی نگذشته بود که دیدم قفس دگرگون شد
و سیمای تن یک انسان را به خود گرفت.
پرنده نیز دل آدمی شد٬ با زخمی ژرف و خون چکان.
و کنار آن زخم ژرف٬ لبان زنی اندوهگین نقش بست.
آن گاه٬ آوای زخم را شنیدم که به قطره های خود می گفت :
من دل آدمی ام : انسان در بند جهان٬
و قربانی قوانین خاکی.
من در میان کشتزار زیبایی و کنار چشمه سار زندگی
در قفس قوانینی افتادم
که زنان شاعر را ساخته اند.
من در گهواره نیکی ها
فرا روی عشق بی گناه کشته شدم٬
زیرا که آدمی نیکی ها و دلبستگی ها را از من دریغ می داشت
و خواسته هایم را خوار٬
و آرزو هایم را
گناه به شمار می آورد.
من دل آدمی هستم
گرفتار تاریکی قوانین گسترده او
در بند اوهامش
و در بستر مرگ.
مرا در جهان متمدن٬ در گوشه ای تنگ
وا نهاده اند و آنچه می شنوید٬
تپشهای واپسین من است.
آری٬ زبان انسان بند آمده است
و از چشمان خشکش
هر گز چشمه ای از اشک نخواهد جوشید.
چنین شنیده و دیدم که از آن دل زخم خورده
قطره های خون فرو می چکد.
پس از آن چیزی نشنیدم و هیچ ندیم
و بار دیگر به خود آمدم.
جبران خلیل جبران
پیام او به انشتین
انشتین! صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب می سازد
انشتین! اژدهای جنگ!
جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد
دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد
چه می گویم؟
مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟
"مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد"؟
مگر یک مادر از دل٬ وای فرزندم نخواهد گفت؟
انشتین! بغض دارم در گلو دستم به دامانت
نبوغ خود به کار التیام زخم انسان کن
سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور
نژاد و کیش و ملیت یکی کن ای بزرگ استاد!
زمین یک پایتخت امپراطوری وجدان کن!
انشتین! پافراتر نه
جهان عقل را هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمد را
کلید عشق را بردار و حل این معما کن
وگر شد از زبان علم این قفل کهن واکن
انشتین! باز هم بالا
خدا را نیز پیدا کن
در کتاب مائده های زمینی اثر آندره ژید می خوانیم :
ای مائده ها!
من به انتظار شما به سر می برم ای مائده ها!
ای رضایت خاطر٬ من در جستجوی تو هستم؛
تو همچون خنده های تابستان زیبایی.
می دانم که آرزویی ندارم که تاکنون پاسخ آماده خویش را نیافته باشد.
هر گرسنگی من به انتظار ارضاء خویش به سر می رود ای مائده ها!
من در انتظار شما به سر می برم ای مائده ها!
در تمام فضا به جستجوی تو برخاسته ام،
ای رضایت خاطر تمام امیال من.
زیباترین چیزی که بر روی زمین شناخته ام، آه!
ای ناتانائیل! همان گرسنگی من است؛
که همیشه وفادار مانده است به تمام آن چیزهایی که در انتظار او بوده است.
آیا مستی بلبل از شراب است؟ و مستی عقاب از شیر؟
یا مستی باسترک ها ازشراب سرو کوهی نیست؟
شيرواني سرخ عشق را كه نساختيم بادگير احساست نيز قد علم نكرد
لااقل بيا
براي دوپرنده اي كه در روياهايمان جدا افتاده اند
آشيانه اي نقاشي كنيم
قول ميدهم برايشان شعر تازه اي بگويم
قاب گرفته در روياي مشتركمان
و نصب شده بر طرح آشيانه اي كه بايد سهم ما مي شد .
بي انصافي تو بود كه پرنده ها جدا ماندند
بي انصافي تو بود كه نخواستي
براي شب هاي باراني و بي چتر دنبال سقفي باشي
و لجبازي من كه نخواستم هيچ كس جز تو
بناي خانه عشقم باشد
حالا كه دست هايت چتر نمي شوند
حالا كه نگاهت ستاره نمي بارد
حالا كه خانه اي براي ما شدن نداريم
از كاغذ شعرهايم اتاقي مي سازم
تا آوار تنهايي بر سرت نريزد
و آرامش خيالت ،خيس اشك هايم نشود.......
باید از تو بنویسم. خوب می دانم چرا؟ وقتی در هوای تو نفس می کشم چشمهایم جز تو را نمی بینند و دستانم جز تو را لمس نمی کنند. وقتی سرگشتگی و تنهایی ام را به مهمانی خلوتم می برم و درهای خیال را بر روی خود می بندم در انتهای این بن بست هم می دانم که باید از تو بنویسم.
مهربانم! چشمهایت را دوست دارم. مرا به یاد رویاهای سبز و دلپذیرم می اندازد. دنیا را بارها در چشمهایت دیده ام. خودم دیدم که یک روز صبح خورشید پلکهایت را باز کرد و آرام از آن بیرون آمد. چشمهای خودم را نیز خیلی دوست دارم. چون هر وقت هوای بی تو بودن سنگین می شود و دلم از فراقت آتش می گیرد آن قدر اشک می ریزد و می بارد تا لایه شفافی از عطر تو شعله ها را فرو بنشاند.
هر شب بر بام رویاهایم می ایستم تا شاید دست در دست ماه به دیدنم بیایی. هر چه قدر هم که دور باشی دست فرشتگان را می گیرم و نیلوفرانه آن قدر از ستاره ها بالا می آیم تا به تو برسم...
"دوست دارم به جای پرهای پروانه نگاه تو را میان دفتر شعرم بگذارم"
ادامهي راه ...
من بيتابيام را به كسي نميگويم
من هرگز انتظارم را با كسي جز پرندگان سبك بال تقسيم نميكنم
من صبوريام را فقط از سنگ خارا مي آموزم
من داشتن دل دريايي را از چشمه ميآموزم
من لطافت احساسم را فقط از شبنم صبحگاه ميآموزم
من استقامتم را فقط از كوههاي سر به فلك كشيده مي آموزم
من همه چيز را از نهايت آن مي آموزم
زيرا او به من آموخته كه نهايت چيزي را بياموزم
و من اورا نهايت همه چيز ميدانم
فقط او ...
شايد تو به نوشتهاي من بخندي
ولي من به خندههاي تو فكر ميكنم
و باز مينويسم ، مثل هميشه ...
با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قشنگ جويبار
با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل نيلوفر آبي در آب
مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب
با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل بارش بارون تو كوير
مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده زمين پير
تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير
از تن خستهء من گرد غربت را بگير
مثل خورشيد بزن و آبم كن
مثل لالايي شب خوابم كن
به تن خسته بزن رنگ دگر
دل ما را تو ببر تا به سحر
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روند مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد چه سرنوشتی که براش رقم زد
یادت هست وقتی در کوچه باغ ها قدم می زدیم چه می گفتی؟ از خودت برایم می گفتی در حالی که دستانم را در دستانت سخت فشرده بودی. کاش نمی خواستی بروی .هنوز یادم نرفته که وقتی نگاهامان به هم گره می خورد تواز نگاهم می خواندی که چه قدر به تو وابسته ام و من از نگاهت می خواندم که در دل لبخند زده ای به احمق بودن من می خندی گاه آن را بر زبان می آوری:تو چقدر احمقی چرا به من دل بستی؟ وکاش می توانستی بفهمی که من تنها تو را دارم.و دلم می خواهد بفهمی که من با وجود تو از هیچ چیز وهیچ کس نمی ترسم وتنها وتنها از تو زیرا من و تو با هم با اندیشه هامان می توانیم دنیا را ویران کنیم و شاید هم آباد.قدم هایت را تند تر می کنی: من می خواهم بروم . تو باید با دیگران باشی نه تنها با من. چشم هایم را به چشم هایت خیره می کنم خودت روز اول گفتی اگر می خواهی بمانم تنها با من باش. نگاهت را از نگاهم می دزدی وبه زمین چشم می دوزی:حال دیگر تو بدون من معنا میابی.چند سالی که با تو بودم می دانم که رفتارت عوض شد ولی می دانی که هیچ کس را از صمیم قلب دوست نداشتی. می گویم:ولی هیچ کس را دوست نداشتن جز تو خیلی بهتر است تا همه را دوست داشتن.اگر بروی می دانی که دیگر نمی توانم زنده بمانم.روز آشنا شدمان را یادت می آید؟در جوابت چیزی نمی گویم. ادامه می دهی: من به تو پیشنهاد دوستی ندادم ونمی خواستم هم بدهم اما وقتی تو گریستی دلم برایت سوخت. آرام می گویم کاش مثل آن وقت نازک دل بودی.نگاه می کنی:ببین من دیگر با تو نمی مانم نمی خواهم رابطه ات را با دیگران قطع کنی. سرم را بلند می کنم و تو دیگر نیستی آرام می گویم: تنهایی با تمام وجود دوستت دارم.
تقدیم به تنهاییم تنها کسی که دوستش دارم
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،لمس تنهایی ماه،
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی مجذور آینه است.
زندگی گل به توان ابدیت،
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست.
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست.
اگر تو خواستی قبل از من بميری
بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه .